یکی بود یکی نبود.در روزگاران قدیم در یکی از کشور های امریکایی جنوبی یک پسری به دنیا اومد. البته این پسر با بقیه نوزادان پسر دیگه ای که تا اون موقع به دنیا اومده بود هیچ فرقی نداشت و اگه خیال کردید می خوام بگم با بقیه بچه ها یه سری تفاوت های عجیبی داشت ، باید بگم کور خوندید!چون مثل بقیه بچه ها وقتی به دنیا آمد گریه کرد و ایضاً مثل بقیه بچه ها خودش رو خراب می کرد و فقط شیر میخورد.هر چند که بعد ها که بزرگتر شد گوشت و خون هم می خورد و یه سری چیز های دیگه هم میخورد که البته ما کاری بهش نداریم. این پسر وقتی به دنیا اومد اسمش رو «هوگو» گذاشتند.هوگو در زبان ونزولایی به غیر مسلمانی گفته میشه که قدم در اماکن متبرکه مسلمونا میذاره. بابا و مامان هوگو که از زبان یه جادوگر ونزولایی همچین سرنوشتی رو در بچه شون دیده بودند این اسم رو براش انتخاب کردند.همین جا لازم میدونم شعری که یکی از شعرای ونزولایی در وصف «هوگوخان» گفته رو ذکر کنم.(البته این شعر رو به فارسی برگردان کردم)
ای نام تو بهترین سر آغاز
بی نام تو نامه کی کنم کنم باز
ای یاد تو مونس روانم
جز نام تو نیست بر زبانم
((این شعر به تنهایی نشون میده که ادبیات ونزوئلا و ادبیات کهن فارسی چقدر بهم شبیهند و اصولاً ملت ایران ونزوئلا دو ملتی هستند که از دیرباز ، یار و همدم و برادر یکدیگر بوده اند و در سنگرهای مبارزه علیه استکبار و امپریالیسم دوشادوش هم مبارزه کرده و ما امروز به برادران و خواهرانمان در ونزوئلا درود می فرستیم و دست یاری آنها را می فشاریم و اعلام میداریم ملت مسلمان و انقلابی ونزوئلا را دوست میداریم و دوست داریم بخوریمشان!))
روزگار گذشت و هوگو کوچولوی قصه ما مثل بقیه همسن و سالهاش بزرگ و بزرگ تر شد.البته این رو هم باید ذکر کنم که هوگو جون از همون بچگی هم از لحاظ هیکل و قد و قواره و پهنا از بقیه همسن و سالاش یه سر و گردن پهن تر بود! و تازه دوستاش رو هم از بین آدم های لاغر مردنی و زشت و قد کوتاه انتخاب می کرد تا این هیکل درشتش بیشتر به چشم بیاد.در پچگی هروقت از هوگو می پرسیدند میخوای چیکاره بشی میگفت می خوام جنایتکار بشم برای همین بود که وقتی بزرگ شد رییس جمهور شد.هیچ ربطی هم به قصه نداشت.همینجوری دوست داشتم بگم ! اصولاً ما می توانیم و می کنیم!
خوب بریم سراغ قصه.یه نکته دیگه هم بگم و اون اینکه هوگو از بچگی علاقه عجیبی به زن ها داشت به طوریکه این عادتش رو حتی الان هم ترک نکرده و هنوز که هنوزه به زن ها علاقه عجیبی داره. مخصوصاً بعضی هاشون و بین اون بعضی ها هم علی الخصوص اونایی که یه کم تعداد لباس هاشون کمتره و از بین اونهایی هم که تعداد لباس هاشون کمتره...البته از اونجایی که من نمیخوام تو ذهنتون یه سری چیزا رو تصویر سازی کنید و روزه تون باطل بشه برای همین دیگه ادامه این مبحث رو نمی گم و کسایی که خیلی دوست دارند ادامه این جمله رو بدونن بعد از ماه رمضان مراجعه کنند.
خوب اینا ربطی به قصه ما نداره.ما میخوایم در مورد یه مسئله مهم صحبت کنیم و اون هم مسلمان شدنه هوگو چاوز جونه.قضیه از این قراره که هوگو یه دوستی داشت که ما حالا کاری نداریم این دوستش کی بود اما خیلی اصرار داشت با هوگو رفت و امد کنه و دم به دقیقه هوگو رو دعوت میکرد به خونشون.هوگو هم که کلاً آدم چتری بود و چه صدام و چه اوباما و چه ایهود باراک و غیره خلاصه هرکی دعوتش می کرد جواب رد نمی داد و میرفت.آره داشتم میگفتم که هوگو هم روی این رفیقش رو زمین ننداخت و رفت به خونه این دوستش.شاعر در این باره می فرماید:
دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند
وز فروگاه امام خبر خوشی دادند
گفتند کرده بر رنجه قدم
آن شیخ الاسلام هوگوی قشنگ
آن شیر سفاهت
آن دکتر حجامت
آن رییس جمهور بی نهایت!
آن هوگو چاوز اند(ENDE) ظرافت!
در اینکه شعر بالا کلاً بسیار بی معنی شده بنده هیچ گونه نظر و جهت گیری ندارم!
داشتیم می گفتیم که هوگوی عزیز به خونه این رفیقش اومد و بعد در معیت یک هیأت همراه وارد یکی از اماکن مقدس مسلمونا شدند و ار اونجایی که طبق عقیده مسلمونا هیچ غیر مسلمانی حق نداره پاشو توی اماکن مقدس مسلمونا بذاره پس فرض می کنیم که هوگو خان هم باید یحتمل مسلمان بوده باشند که در چنین مکانی حاضر شده اند.و از اونجایی که احتیاط واجب است هر فرض خوبی به عنوان اخبار خبر گزاری فارس اعلام بشه پس نتیجه میگیریم صد در صد هوگو جان مسلمان بوده و تمام جوسازی های چند روزه اخیر کار دشمنان است! البته طبق روایتی دیگر این که هوگو جان مسلمان باشد یا نباشد زیاد مهم نیست و به گفته رفیق حسین از اونجایی که هدف ،وسیله رو توجیه میکنه پس نتیجه می گیریم خیلی هم کار خوبی کردن که هوگو جان رو بردند در این مکان مقدس(تازه اونم با کفش!) و این امر باعث شده ما خیلی راحت و مثل آب خوردن و تنها با پرداختن مبلغی ناچیز(چیزی در حدود دو یا سه برابر قیمت واقعی) موفق بشیم روزانه بیست هزار لیتر(اوه چقدر زیاد!) بنزین از این عزیز بگیریم.اینو میگن سیاست خارجی موفق!توجه کردید؟
این هم از قصه هوگو.از قدیم گفتن قصه ما به سر رسید.طنز نویس هم به خونه نرسید.بلکه وسط راه ربوده شد و هنوز از سرنوشتش اطلاع دقیقی در دست نیست! جهت اینکه کمی هم حال کنیم مقادیری عکس در پایین براتون ذکر کردم که اینشالله حالش رو می برید و یه کم هم برای سلامتی ما دعا می کنید.السلام علیک و رحمته الله و برکاته.







نوشته نریمان(چون خیلی جال بود گذاشتمش)
